منم مثل همه ي آدماي ديگه داشتم توي دنياي خاكستري غرق مي شدم،منم مثل همه ميون گرگها و روباهها بودم،از همه مي ترسيدم،هر لحظه مي ترسيدم که يه گرگ بهم حمله كنه،از همه ي آدما وحشت داشتم.يك نفر اومد،يكي كه نه شكل گرگها بود،نه شكل روباهها،يكي كه احساس مي كردم مي شناسمش،حس مي كردم آشناس.يكي كه دستمو گرفت و منو از اين دنياي خاكستري كشيد بيرون و برد بالا،يكي كه كم كم همه ي زندگيم شد،همه چيزم شد،همه كسم شد.يك شب رسيد كه احساس كردم ديگه نمي تونم بدون اون زندگي كنم،يك شب كه اون مي خواست بره.اون شب اون دستمو ول كرد و من دوباره افتادم توي دنيا،ولي اين بار دنيا ديگه خاكستري نبود،سياه بود،تاريك بود،خاموش بود،هيچ صدايي نمي يومد،هيچ نوري نبود،من هيچ كسو نديدم،توي دنياي سياه و تاريك سر در گم شدم،گيچ شدم،من هيچ كسو نديدم و هيچ صدايي رو نشنيدم،راهو گم كردم.حالا به هرجا كه نگاه مي كنم فقط سياهي مي بينم،اشك من سياهيا رو نمي شوره،فراد من صداها رو باز نمي كنه.فايده اي نداره،نه،هيچ كس نيست،كه صداي منو بشنوه،كه اشكاي منو ببينه.فرياد سكوت داره گوشامو كر مي كنه،تاريكي نور فانوسشو انداخته تو چشمام و داره كورم مي كنه،هوا سرده،خيلي سرد،حرارت سرما داره همه ي وجودمو مي سوزونه،دارم مي ميرم،دارم مي ميرم...