دروغ راست!
همیشه از عشقهایی شنیدیم که دست روزگار دستاشونو از هم جدا کرده،یا عشاقی که عشقشون رهاشون کرده و تنها شدن،یا کسایی که همه ی تلاششونو برای رسیدن به هم می کنن.همیشه وقتی می گن عشق،آدم یاد غمی می افته که از جدا شدن دو تا عاشق از هم تو دلاشون می شینه.غمی که خیلیا فکر می کنن بزرگترین غم دنیاست.ولی واقعآ هست؟من غصه ای رو می شناسم که خیلی عظیم تر از اینه٬همیشه قصه های عاشقانه از عشاقی میگن که از هم جدا میشن یا به هم نمی رسن٬مثه لیلی٬مثه مجنون٬مثه شیرین٬مثه فرهاد.ولی من می خوام از یه قصه ی جدید بگم٬از یه غصه ی جدید.
کی می دونه اون کسی که عشقش جلوی چشماش از بین می ره چی می کشه؟وقتی کسی که با تمام وجود دوسش داری در برابرت به یه آدم دیگه تبدیل میشه.یه روز می آد که چشماتو باز می کنی و یه غریبه رو می بینی٬غریبه ای که روزی قسمتی از وجودت بود٬روزی خود تو بود.دستایی که دستاتو گرفتن دیگه برات گرمایی ندارن٬اون چشما!دیگه تو اون چشم ها پاکی رو نمی بینی.دیگه حتی معنای حرفاشم نمی فهمی٬دیگه اصلآ نمی شناسیش.اون احساس عظیم توی قلبت نادیده گرفته میشه و زیر پا لگد میشه حالا دنیا نگات می کنه و بهت نیشخند می زنه٬چه ساده بودی که به یه آدم دل بستی٬چه ساده بودی که یه نفرو برای خودت می خواستی٬که یه نفرو برای همیشه می خواستی.چه ساده بودی که خودتو فدای یه نفر کردی.دیدی من به راحتی اونو ازت گرفتم٬دیدی تو هم مثه بقیه تنها شدی٬اونم وقتی که همه فکر می کنن عشقت باهاته.
اون موقس که من می گم عشق بزرگترین دروغ زندگیه٬دروغی که همه ی دنیا روش استواره٬یه دروغ راست!!!
