اسم من نيلوفره،نيلوفر يعني مثل نيلو.نيلو يا نيلوفر اسم گليه كه توي مرداب به وجود مياد،توي مرداب رشد مي كنه،غنچش توي همون مرداب مي شكفه و در كمال تعجب اين گل صورتي رنگ با گلبرگهاي لطيفش ريشه در آب راكد و گنديده همين مرداب داره.ظرافت و لطافت گل نيلوفر بر هيچ كس پوشيده نيست،هيچ كس نمي تونه زيبايي اين گل رو زير سوال ببره.نيلو زيبايي مردابه،طراوت نيلوفره كه به آب راكد مرداب طراوت ميده و آسمون بالاي سرشو موقع غروب نيلوفري مي كنه. سالهاست كه آدمها از ديدن گلي به اين زيبايي و با اين طراوت و خوش رنگي توي آب آلوده و كثيف مرداب تعجب مي كنن،چه طور ممكه اين گل دور از موسيقي پرندها و نسيم،با سكوت مرگبار مرداب و بوي لجن زار رشد كرده باشه؟نيلوفر چطور طراوت و زيباييشو از مرداب گرفته؟
دلم آروم و قرار نداره٬می خواد از سینم بزنه بیرون٬نمی دونم چشه٬نه واسه کسی تنگه٬نه گرفته٬ولی داره دیوونم می کنه این دل دیوونه.ناراحت نیستم ولی چشمام خیسن٬نمی تونم جلو اشکامو بگیرم٬نمی فهمم چمه٬نمی دونم چه خبره.دلم می خواد داد بزنم٬دلم می خواد طوری داد بزنم که همه ی دنیا صدامو بشنون٬آخه همه باید بدونن...
چرا بغض کردم؟چرا از همه بریدم؟چرا وقتی همه باهامن تنهامو وقتی با اون تنهام همه باهامن؟چطوری همه ی زندگیم شد؟چه طوری یه نفر شد همه ی دنیامو همه ی دنیام شد یه نفر؟حالا که فکرشو می کنم می بینم دلم حق داره که بخواد از سینم بزنه بیرون٬چون از همه ی دنیا بریده و یه نفرو تو خودش جا داده که اندازه ی همه ی دنیاست!
خوابهایم را تو خواهی دید از امشب خوابهایم برای تو از این پس باچشم های باز می خوابم از اینجا به بعد چشم هایم تا غروب نگاههای آشنا می اید و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم از اینجا به بعد که تو چترت را نو می کنی من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید از اینجا به هر کجا من بدون ساعت راه می روم هر روز که صبح را از پنجره به عصر می برد و پای سکوت ماه به خاطره خیره می شود از اینجا به بعد دنیا زیر قدم هایم تمام می شود و تو از دو چشم باز که رو به آخر دنیامی خوابد رو به چترهای رفته تمام خوابهایم را خواهی دید...
سلام به همه ي دوستاي خوبم.نمي دونين وقتي نظراتونو ديدم چقدر خوشحال شدم،فكر نمي كردم توي اين كره ي خاكي كسي مونده باشه كه به ياد دختر مرداب باشه.
دارم تو لجن زار دنيا غرق مي شم،حالم خيلي بده،واقعآ داغونم،ولي ديگه اصلآ نمي تونم بنويسم تا شايد يكم خالي شم،غصه هام ديگه تو قاب كلمات جا نمي شن،ديگه نمي تونم بعد از درد دلام نقطه بذارم،جوهر قلمم خشك شده،ولي نمي دونم چرا اشكم خشك نمي شه.تنهايي گلومو گرفته و داره خفم مي كنه،هر چي مي خوام داد بزنم تا شايد يكي صدامو بشنوه،تا شايد يكي كمكم كنه،ولي فايده اي نداره،صدام در نمي آد.به هر جا نگاه مي كنم تاريكي رو مي بينم،ديگه هيچ نوري تو زندگيم نمونده،نه اميدي،نه فردايي؛همين امروزم برام زياده،مگه من چه بدي به اين دنيا كردم كه با من اينجوري مي كنه؟خسته شدم از اين همه بي كسي،به خدا خسته شدم...
صدا کن مرا صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید. در ابعاد این عصر خاموش، من از طعم تصنیف در متن ادرک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد و خاصیت عشق این است.
کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم. بیا زودتر چیزها را ببینیم. ببین عقربکهای فواره، در صفحه ساعت حوض، زمان را به گردی بدل میکنند. بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
داشتم میرفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگها .بدیها وپستی هایش فرار کنم.گمان نمیکردم چشمی در جست وجوی من باشد.در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم وهر چه بیشتر پیش میرفتم .بیشتر رنج می بردم.از همه چیز دل بریده بودم .در انتظار مردن لحظه ها را سپری میکردم.
دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد.
دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد.تنها برای خاک زنده بودم .من در نظر درختان گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم.من با زندگی لج کرده بودم وزندگی هم به عکس العملهای من می خندید. حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خوردم.تمام اشکها وحرفهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم.
نمی خواستم کسی برایم گریه کند.من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد.از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتم خودداری میکرد.تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد.باد موسیقی زندگی را می نواخت ومن با گلها می رقصیدم .دیگر واژه ی زندگی برایم زیبا بود.زنده بودم تا زندگی کنم.افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دو باره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم.دلم می خواست فریاد بکشم وانتقام بگیرم.اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود.از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه میکردم
دلم می خواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد.
همیشه از عشقهایی شنیدیم که دست روزگار دستاشونو از هم جدا کرده،یا عشاقی که عشقشون رهاشون کرده و تنها شدن،یا کسایی که همه ی تلاششونو برای رسیدن به هم می کنن.همیشه وقتی می گن عشق،آدم یاد غمی می افته که از جدا شدن دو تا عاشق از هم تو دلاشون می شینه.غمی که خیلیا فکر می کنن بزرگترین غم دنیاست.ولی واقعآ هست؟من غصه ای رو می شناسم که خیلی عظیم تر از اینه٬همیشه قصه های عاشقانه از عشاقی میگن که از هم جدا میشن یا به هم نمی رسن٬مثه لیلی٬مثه مجنون٬مثه شیرین٬مثه فرهاد.ولی من می خوام از یه قصه ی جدید بگم٬از یه غصه ی جدید.
کی می دونه اون کسی که عشقش جلوی چشماش از بین می ره چی می کشه؟وقتی کسی که با تمام وجود دوسش داری در برابرت به یه آدم دیگه تبدیل میشه.یه روز می آد که چشماتو باز می کنی و یه غریبه رو می بینی٬غریبه ای که روزی قسمتی از وجودت بود٬روزی خود تو بود.دستایی که دستاتو گرفتن دیگه برات گرمایی ندارن٬اون چشما!دیگه تو اون چشم ها پاکی رو نمی بینی.دیگه حتی معنای حرفاشم نمی فهمی٬دیگه اصلآ نمی شناسیش.اون احساس عظیم توی قلبت نادیده گرفته میشه و زیر پا لگد میشه حالا دنیا نگات می کنه و بهت نیشخند می زنه٬چه ساده بودی که به یه آدم دل بستی٬چه ساده بودی که یه نفرو برای خودت می خواستی٬که یه نفرو برای همیشه می خواستی.چه ساده بودی که خودتو فدای یه نفر کردی.دیدی من به راحتی اونو ازت گرفتم٬دیدی تو هم مثه بقیه تنها شدی٬اونم وقتی که همه فکر می کنن عشقت باهاته.
اون موقس که من می گم عشق بزرگترین دروغ زندگیه٬دروغی که همه ی دنیا روش استواره٬یه دروغ راست!!!
من چه میدانم گل ؟عشق را می فهمد ؟!یا فقط دلبریش را بلد است من چه می دانم شمع واپسین لحظۀ مرگ ؟حسرت زندگیش پروانه است ؟!یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن !!به خدا من همه را لاف زدم !!به خدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم
باختم من همۀ عمر دلم را !!به سراب باختم من همۀ عمر دلم را !!به شب مبهم و کابوس پریدن از بام باختم من همۀ عمر دلم را !!به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان به خدا لاف زدم من نمی دانم عشق ؟!رنگ سرخ است ؟!آبیست ؟!یا که مهتاب هر شب ، واقعاً مهتابیست عشق را در طرف کودکیم !خواب دیدم یکبار !خواستم صادق و عاشق باشم !خواستم مست شقایق باشم خواستم غرق شوم در شط مهر و وفا اما حیف .حس من کوچک بود یا که شاید مغلوب !!پیش زیبایی ها بخدا خسته شدم ؟می شود قلب مرا عفو کنید و رهایم بکنید ؟!تا تراویدن از پنجره را درک کنم ؟!تا دلم باز شود .خسته ام درک کنید می روم زندگیم را بکنم می روم مثل شما پی احساس غریبم تا باز !!شاید عاشق بشوم
خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن خسته از منحنی بودن عشق خسته از حس غریبانۀ این تنهایی بخدا خسته ام از این همه تکرار سکوت بخدا خسته ام از این همه لبخند دروغ بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد .همۀ عمر دروغ گفته ام من به همه :گفته ام !عاشق پروانه شدم !واله و مست شدم از ضربان دل گل !شمع را میفهمم کذب محض است دروغ است !!دروغ
مشكي براي منم رنگ عشق بود.رنگي كه توش آرامشو مي ديدم،توش هياهو رو مي ديدم،توش حقيقتو مي ديدم،توش دنيامو مي ديدم،توش عشقمو مي ديدم.من رنگ مشكي رو خيلي دوست داشتم،چون رنگ چشم هاي عشقم بود.تا زماني كه سرخي خون اون دو تا كهرباي مشكي رو تو خودش غرق كرد و از گوشه ي اون چشم هايي كه همه ي زندگي من بودن جاري شد.خوني كه از قلبي شكسته مي اومد،اون قطره ها تموم دنياي منو براي هميشه سرخ كردن؛و رنگ مشكي براي من رنگ غم شد.
اين طرح و متنش كار يكي از دوستهاي خيلي مهربون دختر مردابه كه با اين كارش واقعآ منو شاد كرد.ميليون ها ميليون بار ازت متشكرم سعيد جان،هر چند نمي تونم قدر داني و شاديمو با كلمات ابراز كنم،ولي واقعآ ازت ممنونم!!!
من سِحر نمي دانم.من فقط روحم را كه بزرگ بود و سنگين بود گستراندم.من سِحر نمي دانم.گفتي زمستان شده اي و من دلم به حالت سوخت،پس روحم را كه بزرگ بود و سنگين بود مثل چادري روي تو كشيدم و ذكر عشق خواندم تا تو سوختي.من سِحر نمي دانم.نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو مي تپيد.گفتم:"دوستت دارم" و تو ديگر نفس نكشيدي و روح من از تپش ايستاد.گفتم نكند تو را كشته باشم؟ نكند من مرده باشم؟ پس روحم را از روي تو برچيدم اما تو نبودي.غيب شده بودي.گفتم كه سِحر نمي دانم.
وقتي طلوع كردي من آن بالا بودم.پشت شيشه.محوِ تو.آخ كه گاهي پايين چقدر بهتر از بالاست!تو نمي دانستي من چه بازي غريبي را شروع كرده ام.تو آن پايين مثل يك حجم آبي مي درخشيدي و من به هرچه رنگ آبي بود حسودي ام مي شد.بعد هر دو سوار آن اسب سفيد شديم كه بال نداشت و فقط مثل ديوانه ها خيابان هاي سبز را مي پيمود و مي شمرد و مي بوييد وتمام مي كرد و دوباره مي شمرد و تمام مي كرد و سه باره مي شمرد وتمام مي كرد و دل من چقدر كوچك و تنگ بود....
متن بالا از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس"نوشته ی مصطفی مستوره
با تنهاييم تنها بودم،تنهاي تنها.دو نفري مي نشتيم و براي هم از تنهاييهامان مي گفتيم،از دلتنگيهامان،از خستگيهامان.تنها تنهاييم بود كه به حرفهايم گوش مي داد،سر بر شانه ي تنهاييم مي گذاشتم و مي گريستم،تنها شانه اي كه سر بر آن مي گذاشتم شانه ي تنهاييم بود.تنهاييم دستانم را مي فشردو به عمق قلبم نفوذ مي كرد،تنها تنهاييم در قلبم بود.دوران خوشي را با هم داشتيم،تنهاييم در چشمانم جمع مي شد،بر دستانم جاري مي شد و روي كاغذ پياده،اين بازي را دوست داشت،اغلب دونفري بازي مي كرديم.
به تنهاييم مي گفتم كه او تنها تنهايي من است،مي گفتم كه او بهترين تنهايي دنياست،لبخند مي زد و مي گفت:نمي تواند زياد بماند،بايد برود،هر تنهايي يك روز بايد برود.راست مي گفت،حالا ديگر من با تنهاييم تنها نيستم،يك نفر آمده و مي خواهد به زور تنهاييم را از من بگيرد،مي گويد مرا مي خواهد،م گويد عاشق من شده،مي دانم كه دروغ مي گويد،عاشق تنهاييم شده،مي خواهد براي هميشه مرا از تنهاييم جدا كند،او تنهايي مرا براي خودش مي خواهد.تنهايي كه زماني فقط مال من بود،تنهايي من.
SoMe TiMeS I wiSh yOu cOuLd sTeP inTo My sHoeS fOr juSt A LittlE wHiLe tO tHinK whAt I ThinK;tO sEe whAt I seE;tO feEl wHat I feEl;tO UndReStAnd tHe cOnfUsiOn,tHe feEr,tHe aDmirAtiOn I feEl tOwArd yOu All aT OnCe